حلالم کن بابا بزرگی ........
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

قسمت همین بود زمستون اول بهار و آخر پاییز بیاد قسمت این بود به روی برف بسازمت و پشت برف گمت کنم چشام نه به سوز سرما نه اصلا به سوز نبودنت کرخ شده ....

زمستون امسال هر گوشه ی زندگی بویت میکنم زمستون امسال یه حسه نه یه فصل

زمستون امسال یه قراره نه یه حقیقت زمستون امسال خیلی طولانی و حقیقیه

زمستون امسال تموم نمیشه زمستون امسال هر روز داره شروع میشه زمستون امسال هرروز سرد و سردتر میشه.....

این متن رو هم فرزاد حسنی اون زمان که رادیو جوان یه برنامه زیبایی به اسم 7 شنبه داشت نوشته امیدوارم که خوشتون بیاد

انگار کسی این سال ها رو داره دنبال میکنه همین جوری گازشو میگیرن و میرن انگار همین دیروز بود مامان زنگ زد و گفت بابا بزرگ مرد  حسرت یه خداحافظی درست و حسابی تو دلم موند  کاش زمان به عقب بر میگشت به اون زمانی که هر وقت میومدم تو ایوون نشستی و چپق میکشی بهم میگی ای پدر سوخته اومدی ای پدر صلواتی  بعد بهم پول میدادی  تا برم خوراکی  بخرم منم با خوراکیها تو حیاط بازی میکردم و تو تو ایوون منو تماشا میکردی  به اون زمان که هر وقت ما نوه ها میومدیم از درخت پرتقال میچیدیم یواشکی در میرفتیم بعد کلی دنبالمون میومدی دعوامون میکردی یه چیز میدونی از وقتی رفتی دیگه اون درخت بارش خوب نبود انگار فقط به عشق تو محصول میداد دلم برا اون جانمازت تنگ شده واسه جملهات که وقتی میخواستی نصیحت کنی میگفتی پیغمبر اعظم گفته ......

بابابزرگی 6 سال شد و من امسال دوباره داغ دلم تازه شد واسه کوتاهی که در حقت کردم کاش اون زمان که بیمارستان بودی میومدم سراغت  دلم واسه خونتون تنگ شده خیلی وقته اونجا رو خاک گرفته کسی دلش نمیاد پا تو اون خونه بذاره شاید سال دیگه این موقع خونه ای وجود نداشته باشه و یادگاریهات خلاصه شه تو یه عکس خاک خورده تو البوم 

حلالم کن بابابزرگی  ...................